خرید بک لینک
#12
مهتاب از ترس به خود میلرزید و نفس نیمه هوش رو مبل افتاده بود. دخترها و پسرها مدام در گوش ان دو میخواندند که هرچه بترسند بدتر است اما انگار دست خودشان نبود محمد فکری به ذهنش رسید و سریع از خانه بیرون رفت. او میخواست دو امپول بیهوشی از داروخانه بخرد و حالا که ان دو نمیتوانند بر ترس خود غلبه کنند ان ها را بیهوش کند. هرچه بود بهتر از مردن بود.
..........
یک شبانه روز گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد مهتاب و نفس پس از دوازده ساعت به هوش امده بودند و با دیدن ارامش بچه ها کمی ارامتر شده بودند. ان ها تصمیم گرفتند به خانه های خود برگردند و زندگی عادی را از سر بگیرند.
یک سال بعد:
مهتاب بورسیه شده بود و فردا پرواز داشت بچه ها پنهانی باهم قرار گذاشته بودند یک مهمانی کوچک بگیرند تا برایش خاطره ای شود. مادر و پدر مهتاب نیز در مهمانی حضور داشتند و جمع کاملا خانوادگی بود. پس از امدن مهتاب و سورپرایز کردن او جشن شروع شد. بچه ها صدای اهنگ را تا اخر زیاد کرده بودند و بزرگ ترها هم اینبار اعتراضی نداشتند. پس از دقایقی صدای زنگ ایفون بلند شد و باعث شد تا لحظه ای صدای اهنگ قطع شود. مهتاب که از دیدن قیافه ی نگران بچه ها تعجب کرده بود پرسید کیه؟ چرا اهنگو قطع کردید؟ نفس با لکنت جواب داد پلیسه! مهتاب مکثی کرد و گفت مهم نیست ما که پارتی نگرفتیم یه مهمونی خانوادگیه. سپس به سمت ایفون رفت و گوشی را جواب داد. افسر پلیس با حرف های او قانع نشد و گفت که باید بیاید بالا و بزرگ تر ها را ببیند. مهتاب که از دست او عاصی شده بود لعنتی زیر لب گفت و در را باز کرد.
بالاخره پس از کلی حرف زدن با بزرگترها و نصیحت که صدای اهنگ را کم کنید صدایش تا سر خیابان می اید پلیس ها رضایت به رفتن دادند. ناگهان پلیس دومی سرش را از پشت پلیس اول با قیافه ی عجیب و غریبی بیرون اورد و گفت جرات, یا حقیقت,؟ رنگ بچه ها پرید هرکس به دیگری نگاه میکرد و نمیدانست چه جوابی بدهد. چند ثانیه بعد محمد ماسک را از روی صورتش برداشت و متین هم سبیل و ریش را از صورت خود کند و خانه از خنده ی انان منفجر شد.
جرات حقیقت
Delaram1221

#جرات_حقیقت

برچسب: نویسنده: متین باقریان تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 17:00

صفحه بندی