محسن و مامانیش رفده بودن خونه ی یکی از دوستای محسن و قرار بود شب همونجا بمونن. نگاهو خوابونده بودمو خودم اومده بودم پایین. میخاسم به یاد قدیما تا صبح تو حیاط بشینم و کتاب بخونم ، یه قهوه واسه خودم درست کردم و کتاب رمانمو برداشتم رفتم حیاط نشستم رو تاب. با تکونای عاروم عاروم مشغول خوندن شدم. یه نور عجیبی یهو حیاطو روشن کرد ؛ یه نگا به خونه انداختم همه ی چراغا روشن بود ، ولی من فقط چراغ اشپزخونه رو روشن گذاشته بودم وااااااااای نگاه. کتابو پرت کردم زمین و دویدم سمت خونه. وروجک چیزیو بهم نریخته باشه خوبه درو بازکردم و جیغ زدم نگااااااااااااه ولی با چیزی که دیدم صدام بند اومد ؛ یه نفر با لباس سرتاپا مشکی چاقو به دست تو اشپزخونه بود. از ترس داشتم میلرزیدم رفتم تو اشپزخونه و عاروم از پشت بهش نزدیک شدم. ضربه ای به گردنش زدم و بیهوشش کردم. کشون کشون از عاشپزخونه اوردمش بیرون و تمام چاقو بزرگا رو برداشتم رفتم بالا ، نگاه خواب بود گوشیو برداشتم زنگ زدم نیما. اه اینم که جواب نمیده رگباری بش زنگ میزدم. نمیدونم چرا دلم نمیومد به پلیس زنگ بزنم ؛ احساس میکردم دزده واقعا نیاز داره وگرنه دزدای حرفه ای با تفنگ میان ، وقتی هم میان که کسی خونه نباشه. خونه ی خاننده ی مملکتم نمیان ؛ چون هزارتا خدمتکار و نگهبان اینا توشه ، حالا محسن اینجوری نیست ولی در کل. بالاخره نیماخان افتخار دادن گوشییشونو جواب بدن
_ چی شده گوجه این وقت شب دلت برام تنگیده
انقد صداش خابالو بود که نشد جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده
_ زنگ زدی به من بخندی
+ عاقای کلم بروکلی انقد صدات خابالوعه عادم خندش میگیره من زنگ زدم بگم دزد اومده
_ چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
+ دزد اومده دزد
_ دزد اومده اونوقت تو ذاری میخندی؟
+ بیهوشش کردم فلا ولی تو سریع بیا بهوش نیاد یهو
_ به پلیس زنگ زدی
+ نوچ
_ واااااااااا
+ گفدم شاید واقعا نیاز داره گناه داشته باشه
_ اوکی گوجه ی مهربون تا نیم ساعت دگ اونجام مواظب خودت و نگاه باشی یچی بذار دم دستت اگ یهو اومد بالا بزنیش
+ هر چی چاقو تو اشپزخونه بود اوردم بالا
_ پس حواس هپروتیتو جمع کن یهو خودت به خودت چاقو نزنی
+ زهرمار خدافظ
یه ربع بعد نیما زنگ زد و گفت رسیده از اتاق نگاه اومدم بیرونو درو قفل کردم. دزده هنوز رو زمین بیهوش بود. یکم طناب از کمد برداشتم که اگه لازم شد دستاشو ببندیم. نیما اومد تو و چراغو روشن کرد. دزده هنوز بیهوش بود نیما اشاره کرد ک برم پایین و طنابا رو بهش بدم باهم دیگه دستای دزده رو بستیم ، و با نگاه به جیباش و وضع لباساش فمیدیم از سر احتیاج اومده دزدی. نیما پیشنهاد داد تا بهوش نیومده یکم پول بذاریم تو جیبش و ببریمش تو خیابون. میگفت اینجوری پاشه مارو ببینه خجالت میکشه ازمون ، تازه اگ بفهمه اومده خونه ی کی دزدی واقعا از خجالت اب میشه. منم دیدم ی بار این کلم بروکلی عقلش خوب کار میکنه و داره درست میگه حرفاشو تایید کردم. صندلی چرخدار کامپیوتر محسنو از اتاقش کش رفدیم اوردیم دزده رو گذاشتیم روش نیما هم پولا رو گذاشت تو جیبش حالا مونده بودیم کجا ببریمش نمیشد بشونیمش وسط خیابون که
#delaram1221
@romandelaram1221
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر ۱۳۹۷ ساعت 23:14 توسط دلارام
|
برچسب:
نویسنده: متین باقریان
تاريخ: پنجشنبه
21 تير
1397 ساعت: 14:49