#25
وقتی تعطیل شدیم انقدر خسته بودم که اصلا جون نداشتم برم خونه ی خانوم محمدی. بهتر بود اول میرفتم خونه یه استراحتی میکردم و بعد میرفتم. راضی کردن مامانم سخت بود ولی میشد یه کاریش کرد. اگه طیبه راضی میشد باهام بیاد اصلا میتونستم ظهر برم خونه ی اونا. مامان طیبه خیلی گیر نبود.
یکم که از مدرسه دور شدیم و افتادیم تو خیابون اصلی گفتم: میای امروز بریم؟
طیبه با تعجب نگام کرد: کجا؟
_ ماهی شدی باز؟ خونه ی خانوم محمدی دیگه!
- تو اسکل شدی عزیزم. نه نمیام.
قیافه ی غمگینی به خودم گرفتم.
_ خب تو برو! من بیام چه فرقی میکنه؟
- خیلی فرق میکنه.
_ راستش من حوصله ی تو اینجور کارا افتادنو ندارم. میدونی که چی میگم؟
با ناراحتی گفتم: لااقل عصر با من بیا بیرون برو یه جا دیگه!
_ آها پس مشکل مامانته.
- نه اینکه تو میخوای تنهام بذاری مشکل بزرگتریه. ولی نمیتونم زورت کنم که!
طیبه یکم فکر کرد و گفت: بذار تا خونه فکرامو بکنم.
با خوشحالی یه بوس گنده رو لپش کردمو و بقیه ی راهو تو سکوت رفتیم.
سر کوچه که رسیدیم سوالی به طیبه نگاه کردم. بالاخره گفت: راستش...
با ناراحتی سرمو پایین انداختم و سرعت قدمامو زیاد کردم. طیبه با صدای بلند گفت: صب کن محدثه! واستا! بدو بدو سمتم اومد و دستمو گرفت. ادامه داد: نمیام ولی کمکت میکنم!
- چجوری؟
_ نهار بیا خونه ی ما. یه ساعت میخوابیم؛ بعد به مامانم میگیم بریم خونه ی شما. میدونی که گیر نمیده چرا و اینا.
با تردید گفتم: ینی دروغ بگیم؟
- میخوای بری خونه خانوم محمدی یا نه؟
_ آره ولی میخوام برم که اخلاقمو بهتر کنم. نه که یه دروغگوی ماهرتر بشم.
بعد با ناراحتی بدون خدافظی به سمت خونمون رفتم. دلم خیلی گرفته بود. انتظار نداشتم طیبه اینطوری کنه.
ساعت چهار از خواب بیدار شدم. سرمو تو بالش فرو کردم و سعی کردم بازم بخوابم؛ ولی دیگه خوابم نبرد. احساس کردم خونه زیادی ساکته. از جام بلند شدم و از اتاقم اومدم بیرون. خبری از مامان بابام نبود. با تعجب داد زدم: مامان! نه مثل اینکه واقعا خونه نبودن. حتما رفته بودن بیرون. سریع به سمت تلفن رفتم و شماره ی مامانمو گرفتم.
_ سلام خوبی؟ چه زود بیدار شدی!
- سلام مامان کجایید؟
_ اومدیم خرید؛ گفتیم حالا حالا ها بیدار نمیشی.
- نمیدونم چرا بیدار شدم.
_ برو درساتو بخون یکی دو ساعت دیگه میایم.
- باشه مامان خدافظ.
با خوشحالی گوشیو گذاشتم و چند دور دور خودم چرخیدم. خدا خودش موقعیتو برام جور کرده بود. با فکر اینکه نباید وقتو هدر بدم؛ سریع به اتاقم رفتم. تا جایی که میتونستم سریع حاضر شدم. گوشیو و کلیدمو برداشتم و از خونه خارج شدم. یکم میترسیدم که مامان بابام زودتر برگردن و همه چی خراب شه. ولی خدایی که این وقتو واسم جور کرده بود خودش حواسش به این یکیم بود. از طرفیم با دوست پسرم که نمیخواستم برم بیرون؛ خونه ی همسایه میخواستم برم.
برچسب:
نویسنده: متین باقریان