خرید بک لینک
دیگر طاقتش تمام شده بود. احساس میکرد دیگر نمیتواند ادامه دهد. کاش مانند داستانی که بارها در تلگرام خوانده بود؛ طنابی غیبی ظاهر میشد و او را نجات میداد. البته فرق او با شخصیت اصلی داستان این بود که او در میان کوه ها معلق مانده بود و خودش در مشکلات زندگی به بن بست خورده بود.
از یک طرف مادرش تنها سه روز با مرگ فاصله داشت. در واقع یک روز فاصله داشت و برای اینکه دوروز بیشتر زنده بماند؛ باید جراحی سنگینی را تحمل میکرد. این جراحی هزینه ی بسیار بالایی داشت. پدرش در به در دنبال وامی میگشت تا هرچه سریع تر هزینه ی جراحی را بپردازد. اما دختر به این فکر میکرد که اگر هزینه ی جراحی را رها کرده و این یک روز را بیشتز کنار مادر باشند بهتر است. هم حال خودشان بهتر میشود، هم مادرشان از زندگی خود لذت بیشتری میبرد. به عقیده ی او؛ یک روز زندگی پر از آرامش بهتر از سه روز زندگی با دلشوره ی جراحی بود.
تازه این یک طرف بدبختی هایش بود. از طرف دیگر؛ پدر و مادر صمیمی ترین دوستش داشتند از یکدیگر جدا میشدند. او تحمل غمگینی دوستش را نداشت. خودش هم به تازگی درگیر عشق پسری شده بود و بعد از مدت اندکی دریافته بود افکار پسر اصلا به او نمیخورد و مجبور به فراموشی بود.
در ظاهر مشکلات سختی نداشت اما هرکس ظرفیتی دارد و گویی ظرفیت دختر قصه ی ما پر شده بود.
کلافه از خانه بیرون زد. کمی جلوتر از خانه ماشین مدل بالایی برایش بوق زد و نگه داشت. فکری به سرش زد. شاید باید مانند رمان ها، برای نجات مادرش فداکاری میکرد. از چهره ی راننده که با بدی به او خیره شده بود خوشش نیامد و تصمیم گرفت بیشتر فکر کند. خوشبختانه هر زمان که اراده میکرد؛ این افراد موجود بودند و نیاز به عجله نبود.
نمیدانست چقدر خیابان را پیاده طی کرده است. هوا تاریک شده بود و اصلا نمیدانست الان کدام خیابان است! بازهم یک بدبختی دیگر... به یکی از مغازه ها رفت و نام خیابان را پرسید. گویی خیلی از خانه فاصله گرفته بود. هنگام خارج شدن از خانه یادش رفته بود کیف پول خود را بردارد و حالا مجبور بود به پدرش تلفن کند.
پس از خوردن چند بوق، پدر گوشی را برداشت. او بدون اینکه مجال صحبت به پدرش بدهد، یکریز شروع به حرف زدن کرد و ماجرا را برایش شرح داد. در پایان صحبت های بی وقفه ی خود دریافت که یادش رفته است از پدر درباره ی هزینه ی جراحی سوال بکند. به همین دلیل سریع این سوال را هم به گفت و گو اضافه کرد. بعد از مکث کوتاهی صدای یک خانم از پشت گوشی به گوشش رسید. خانم با صدای مهربانی به او اینگونه گفت: سلام عزیزم. فکر میکنم شما شماره را اشتباه گرفتی. هنگامی که من خواستم این موضوع را به شما گوشزد کنم؛ شما به من مجال صحبت ندادی. من پول های زیادی پس انداز کرده ام و الان که یک پایم لب گور است میخواهم ان ها را به افراد نیازمند بدهم. زیرا تنها یک فرزند داشتم و ان هم دو سال پیش فوت کرده است و من هیچ وارثی ندارم.
پس از صحبت با آن خانم سالخورده به این نتیجه رسید، که همه ی رنج ها و سختی ها پایانی دارند و تنها سلاح روبرویی با مشکلات امید به خداوند است.
او از همین اتفاق پیش آمده الگو گرفت و بعد از عمل موفقیت آمیز مادرش، دست به دعا برداشت و از خدا شفای کامل مادرش را طلب کرد و در کمال ناباوری مادرش شفا پیدا کرد.

#گیلاس_نوشت

برچسب: نویسنده: متین باقریان تاريخ: دوشنبه 23 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:52

صفحه بندی