بسم الله الرحمن الرحیم
#37
از پستی که زد حدس زدم کجا داره میره تولد دلارا بود و فک کنم داشت میرفت تهران برای تولدش خوش بحالش از اونجایی که میدونستم دیگه تا شب نمیاد نتو خاموش کردم و مشغول درس خوندنم شدم
ظهر مامانم مثل همیشه خوابید و من مشغول چت کردن با رها شدم اول یکم در مورد درسامون حرف زدیم و بعد بحث کشیده شد سمت آرین گفتم یه حس کوچیکی بهش دارم رها یکمی در مورد این که تو به اونا نمیخوری و تو نمیتونی پاشی بری بندرعباس با اونا زندگی کنی حرف زد حرفاش غلط نبود ولی این چیزا برای من مهم نبود من دوسش داشتم رها میگفت بهش بگم یا فراموشش کنم یا بهش بگم ولی من نه قصد داشتم بهش بگم نه میخواستم فراموشش کنم حدود یکی دو ساعت باهم حرف زدیم ولی قانع نشدم آرین پسر خوبی بود ارزش داشت بخاطرش برم ی شهر دیگه ارزش داشت از عقاید و رسم رسوم خانوادم دست بکشم آرین ارزششو داشت
........
دیشب اخرای شب آرین ویس داده بود سلام ببخشید نبودم رفته بودم تهران تولد دلارا تازه رسیدم و اومدم تلگرام ببخشید
یکی دوتا پی ام براش فرستادم و منتظر شدم تا بیاد عجبا فک کنم امروزم دوباره همون نصفه شب بیاد پوووف بیخیال شدم و از تلگرام خارج شدم احتمال زیاد حالا حالاها نمیومد
بالاخره شب ساعت دوازده اومد نوشت سلام عزیزم ببخشید دکتر بودم تازه اومدم
-چی شده آریییی خوووبی
_شکر بهترم
پست اینستاشو که واسه تولد دلارا زده بود فرستادم و گفتم عکس وسطی رو برام بفرسته خیلی مظلوم افتاده بود
عکسو فرستاد و گفت مظلوم نیستم مگه
-نچ خیلیی ناززز شدیاا مظلوم این عکس پیگرد قانونی داره مردمو گول میزنی
خندید و گفت فدایت
نوشتم چنتا سوال وقت داری
_در خدمتم
-آلما خواهر زادته؟
_نه بابا
-اونوخ چطوری پس اجازه میده بغلش کنی
_مشکلی داره ب نظرت؟در ضمن تو کدوم عکس رو دیدی ک بغلش کردم؟
-من خب اگه بودم بغل نمیکردم خو دست میدادم
_خب بغل و بوس برمیگرده ب راحت بودن قلبی دو طرف باهم ن ا رو هوس اینکارو میکنیم ن چیزی بیشتر واس دلتنگیه
-نمیدونم
_کدوم عکسو دیدی؟
پست اینستاشو براش فرستادم و گفتم عکس سمت چپ پایینی
_بغل نبود ک البت ما همو بغل میگیریم اما پست نمیذاریم
-خوب کاری میکنی نذار بعدشم این بغل بود میگما یچی میخوام خیلی خجالت میکشم
_خجالت نداره که
-میشه ینی اگه دوس داری شمارتو بهم بدی
من اب شدم من اب شدم
_وا این کجا خجالت داشت دیوونه
شمارشو داد و منم بهش دادم فردا مامان بابام خونه نبودن و میخواستم بهش زنگ بزنم برای همین امشب شمارشو گرفته بودم
...........
برچسب:
نویسنده: متین باقریان