خرید بک لینک
#پارت_بیست_چهارم

عرشیییی مهمون دعوت میکنی بعد میخابی این چه کاریه کمی رو تختش جا به جا شد و حتی به خودش زحمت نداد چشاشو باز کنه اصا همش تقصیر منه که بهت گفدم باشه ازدواج میکنم باید یکم دنبال خودم میکشوندمت خسده میشدی دیگه منو دعوت نمیکردی بعد لالا کنی بالاخره پتو رو از رو سرش کنار زد و گفت نارشین به جا اینهمه غر زدن بیا بغلم بخوابیم دگ میبینی که این ماهان چیقد کار میگه خسده شدم خب
_امر دگ باشه جناب عرشی خان
-نه حالا فلا بیا اینجا بخواب تا بعد ببینم امر دگ هم بود میگم
_بله سرورم الان میام
پتو رو کشید رو سرش و دوباره خوابید در یخچال اتاقشو بازیدم و نگام که به ماست افتاد چشام برق زد ایول بلایی به سرش بیارم که دگ بمن امر و نهی نکنه ماستو کورمال کورمال اوردم بیرون و درشو باز کردم رفتم سمت عرشیا پتورو زدم کنار و گفتم اومدم عزیز دلم دستاشو باز کرد برم بغلش بخابم که منم در یه حرکت ناگهانی ماستو خالی کردم روش و دیگه منتظر نموندم ببینم چی میشه سریع زدم بیرون
دستی بازومو محکم گرفت عاروم برای این که بقیه بیدار نشن گفتم عرشیا ولم کن عرشی دستم شکست دست دیگه ای جلوی چشمامو گرفت و صدای ملکی رو شنیدم که میگفت فکر کردی من اونقد خرم که داستان خواهر دوقولوتو باور کنم ؟ بیچاره عرشیا نمیدونم چی شد که جای انجام وظیفه عاشقت شد با این کار جوون مرگیه خودشو امضا کرد
روشن شدن چراغا رو حس کردم و صدای ماهان که میگفت ولش کنید وگرنه شلیک میگم ولم کردن و کمی عقب تر واستادن ملکی گفت چی شد نارشین که فقط یه بدبخت بود جای خواب بهش داده بودید حالا ازش دفاع میکنی
ماهان : عاره ولی اصولا ما خیانت کار نیستیم و وقتی به کسی جای خواب میدیم نمیذاریم تو همون جایی که ما بهش دادیم اسیبی بهش برسه عرشیا رم از امشب مرده بدون ولی خودت اگه میخوای که زنده بمونی بهتره هر چه سریع تر گورتو گم کنی و بری
ملکی اشاره ای به سه مردی که با خودش اورده بود کرد و به سمت در خروجی حرکت کردن سه تا مرد از جلوی ماهان رد شدن و نوبت به ملکی که رسید واستاد و گفت منتظر باش یه روزی جسدش با شلیک ماهان به پیشونیش دیگه نتونست ادامه بده و جیغ من بلند شد ماهان عاروم باشی گفت و حرکت کرد سمت اتاق عرشیا
مغزم به کار افتاد و با سریع ترین سرعتی که داشتم دویدم پشت سرشون داد زدم ماهان صب کن صب کن باید یچیزیو بگم ماهان و عرشیا که حالا با سر و صداعا از اتاق اومده بود بیرون برگشتن سمتمو و منتظر نگام کردن
_اون منو نجات داد کلی ملکیو پیچوند دلش نمیومد منو تحویل بده اون شبم منو چاقو خورده بودم عرشیا نجاتم داد ما همدیگرو دوس داریم ولش کن
-نارشین از اینا که بگذریم ملکی دشمن منه همه هم میدونن عرشیا وقتی تو باند منه برای چیی با ملکی همدست شده؟؟ برای چی برا ملکی کار میکرده مگه من جاسوس پرورش دادم من به اینجا نرسوندمش که بهم خیانت کنه
_ماهان یه بارم بیخیال باندت یه لطف بمن بدبخت بکن عرشیا رو بیخیال شو ملکی رو که کشتی عرشیا و من هم ازدواج میکنیم و دگ عرشیا تو باند نمیمونه پس کشتنش فقط یه زخم به زخمای منی که هم مادرمو کشتن هم بابامو اضافه میکنه ولش کن خواهش میکنم
ساختمون تو سکوت فرو رفت و تنها صدای پای ماهان شنیده میشد که داشت به سمت اتاق خودش میرفت و تنها چیزی که چشمام میدید محبته تو چشمای عرشیا بود
..........
۱۶/۱۱/۹۶
۲۲:۱۳
#کوه_های_زیر_خاک
#delaram1221


برچسبها: رمان عاشقانه, رمان پلیسی
+ نوشته شده توسط دلارام در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ و ساعت 12:13 |

برچسب: نویسنده: متین باقریان تاريخ: يکشنبه 20 اسفند 1396 ساعت: 13:22

صفحه بندی